به یاد شهدای سلیاکتی

شهیدان:احمد کیومرثی-ابوالقاسم رستگار-شعبان فلاح-احسان شریف-حمیدرضا اکبری-ولی الله محمّدی-سیدحسن حسینی-علی نواب-ایرج عبدی-سیدصدرالدین حسین-مصطفی اقبالی-مرتضی اقبالی-احمد رستگار-ظفر فلاح

احترام به مادر آن هم از نوع شهیدش
ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: شهید و شهادت ،شهید رضا طوفانیان ،کرج-سلیاکتی ،دفاع مقدس

Image result for ‫شهید رضا طوفانیان‬‎

در شهر کرج شهیدی هست که باید نام او را شنیده باشید.شهیدی که بعد از شهادتش احترام به مادر و همچنین ادای وظیفه فرزندیش را فراموش نکرده است.


 

در شهر کرج شهیدی هست که باید نام او را شنیده باشید.

شهیدی که بعد از شهادتش احترام به مادر و همچنین ادای وظیفه فرزندیش را فراموش نکرده است.

شهیدی که در این متن کوتاه از او یاد می شود و طبق اعتقاد مسلم ما مسلمانان شهدا زنده هستند و داستان و قصه نیست شهید رضا طوفانیان است که در سال 61 در عملیات والفجر مقدماتی شربت شهادت را نوشیدند.

مادر شهید(در سال 74)بیان می کند:بنده در یک خانه ای ساده زندگی می کنم.ضمن اینکه فرزندم شهید شد بعداز سالها همسرم نیز از دنیا رفتند.

خانه ای که در آن زندگی می کنم بعلت فرسودگی از سقف آن آب می زد لذا بعلت خجالت از کسی نمی توانستم درخواست تعمیر آن را داشته باشم چرا که در حقیقت پول آن را نیز نداشتم و در توانم نبود.

در همان ایام یک فردی که از قضا شغلش بنایی بود فرزند دخترش مریض می گردد و به بیمارستان انتقال می دهد.پزشک معالج بعد از معاینه به پدر می گوید سریع باید عمل گردد.پدر می گوید هزینه اش چقدر است.در جواب می شنود 47000 تومان.

پدر می گوید من این پول را ندارم(در سال 74 این پول خیلی بود)لذا مستاصل و درمانده به بیرون از بیمارستان رفتم و در افکار و ناراحتی خودم فرو رفتم.

در آن لحظات غمگین جوانی به سمت من آمد و گفت:ناراحت نباش هزینه ات را می پردازم بگو چقدر هزینه درمان دخترت است؟گفتم 47000 تومان.

گفت:این مبلغ بعهده من و آن را می پردازم در آن لحظه به او گفتم کجا این مبلغ را برگردانم به من گفت این پول را نمی خواهم مگر شما بنا نیستید؟گفتم بلی.

گفت در این شهر به این آدرس یک خانه ای هست که نیاز به یک کار بنایی دارد لذا از شما می خواهم که بعد از اتمام درمان فرزندت به این آدرس بروید و کار آن منزل را انجام دهید.

من رفتم و فرزندم را درمان کردم و بعد از سپری شدن دوران نقاهت فرزندم به همان آدرس داده شده رفتم.

در زدم.مادری در خانه را باز کرد.به من گفت شما؟

در جواب گفتم منزل شما کار بنایی دارد.گفت آری.گفتم برای انجام تعمیرات آمدم.

به داخل خانه راهنماییم کرد.

وارد اتاق شدم وارسی لازم را انجام دادم در همین اثنا ناگهان چشمم به قاب عکس روی دیوار افتاد.

عکس همان جوانی بود که در جلوی بیمارستان مشاهده کردم.

سریع به نزد مادر آمدم به او گفتم این جوان کیست و کجاست؟

گفت ایشان فرزندم جوانم هستند که در جبهه و در سال 62 به شهادت رسیدند.

در آن لحظه ناخودآگاه اشک از چشمانم سرازیر شد و از این لطف و کرم شهید به خود آمدم و به مادر گفتم به خدا او همان کسی بود که در آن لحظه سخت در جلوی بیمارستان به فریادم رسید و مشکلم را حل کرد و این چنین هم کار شما را به من محول کرد.