به یاد شهدای سلیاکتی

شهیدان:احمد کیومرثی-ابوالقاسم رستگار-شعبان فلاح-احسان شریف-حمیدرضا اکبری-ولی الله محمّدی-سیدحسن حسینی-علی نواب-ایرج عبدی-سیدصدرالدین حسین-مصطفی اقبالی-مرتضی اقبالی-احمد رستگار-ظفر فلاح

مادر شهید موسی طالبی:آنقدر شهادت را دوست داشت که همیشه می‌گفت من شهید می‌شوم
ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: شهیدموسی طالبی ،دادوکلای پل سفید ،سلیاکتی ،شهیدوشهادت

خبرگزاری فارس: پوتین‌هایی که تاب بغض مرد جنگل را نداشت / پلاک پرواز روی بال‌هایش سنگینی کرد

مادر شهید «موسی طالبی»، آنقدر در فراق عزیزش گریسته که امروز نابینا شده است اما همچنان در غم هجر او می‌گرید و در دل جنگل او را جست‌وجو می‌کند.


«شهید موسی طالبی» نگینی از لشکر ویژه 25 کربلا که در نهمین روز عید سال 1343 به‌دنیا آمد، زاده‌ای بود در دل جنگل و از همان اوان کودکی کمک‌کار پدر و مادر دامدارش بود.

لحظاتی را پای صحبت‌های شیرین پدر و مادر بزرگوار این شهید می‌نشینیم؛ خانواده‌ای مهربان با دل‌هایی دریایی، مادری مهربان که هنوز در فراق موسایش همدم اشک‌هایش است و در غم عشق و هجر فرزندش بینایی‌اش را از دست داده و باز می‌گرید و می‌گوید فقط از این ناراحتم که آنها را با سختی و مشقت بزرگ کرده‌ام و لباس خوب بر تن آ‌نها نپوشاندم و شکم آنها را سیر نکردم؛ در ادامه این گفت‌وگوی صمیمانه تقدیم به مخاطبان می‌شود.

حاج‌آقا خودتان را معرفی کنید؟

حسین طالبی پدر شهید موسی طالبی و متولد 1305 هستم، شغلم دامداری است و دارای پنج فرزند، سه پسر و دو دختر هستم.

 گفتید شغل‌تان دامداری است، از مشکلات شغل‎تان بگویید؟

من خودم دام نداشتم و در واقع به‌صورت قراردادی با دامداری کار می‌کردم، دامداری نیاز به کوچ دارد و به خاطر این شغل من از دوران ازدواج شش ماه در روستای دادوکلا بودم و شش ماه در جنگل‌های اطراف بخش ریکنده و سیدابوصالح زندگی می‌کردم.

حاج‎خانم! شما خودتان را معرفی کنید؟

حمیده مظفری مادر شهید موسی طالبی و متولد 1308 هستم که فرزندانم چون از کودکی نمی‌توانستند اسم مرا دقیق بیان کنند، به من حبه می‌گفتند و هنوز هم مرا حبه صدا می‌زنند.

 حاج‎خانم از تولد پسرتان بگویید و اینکه چه کسی نام او را انتخاب کرد؟

به‌دلیل شغل‌مان که در جنگل زندگی می‌کردیم، پسرم در جنگل نزدیک به سیدابوصالح به‌دنیا آمد و بعد از تولد بیمار شد، او را نزد مُلایی بردیم و برایش دعا کرد و به ما گفت اگر اسم او را موسی بگذارید، بچه بهتر می‌شود و بنابراین ما اسم او را موسی گذاشتیم. 

مادرجان! از خلق و خوی موسی برای‎مان تعریف کنید؟

موسی بسیار مهربان، دلسوز، مودب، اهل کار، خوش برخورد و شوخ طبع، صبور و اهل نماز و عبادت بود و آنقدر برای نماز اهمیت قائل می‌شد که ما در جنگل بودیم، هم‌زمان با اذان سیدابوصالح اذان می‌گفت، صدای بسیار قشنگ و زیبایی داشت و گاهی اشعار محلی هم می‌خواند.

 حاج‌آقا! شهید نخستین بار چندساله بود که به جبهه رفت؟

موسی اولین‌بار در سن 20 سالگی برای خدمت سربازی به جبهه اعزام شد که به منطقه آذربایجان‌غربی در پادگان لولا رفت.

حاج‌خانم! شما با رفتن شهید مخالفتی نمی‌کردید؟

نه، من چون خدمت سربازی بود مخالفت نکردم اما یکی‌ دو بار مجروح شد و به مرخصی آمد و زمانی که مرخصی تمام شد، او خواست برگردد مخالفتم را این‎گونه نشان دادم که پسرم بیا برای تو زن بگیرم، در جواب گفت من از آینده خودم خبر ندارم چون جایی که هستیم نمی‌دانیم چه اتفاقی برای ما می‌افتد، نمی‌خواهم دختر مردم اسیر و بدبخت من شود؛ یک‌بار هم که برای آخرین بار اعزام می‌شد، به من گفت من این بار شهید می‌شوم، گفتم نه من نمی‌گذارم بروی یا می‌آیم پیش فرمانده‌ات التماس می‌کنم، گریه و زاری می‌کنم تا تو را بفرستد با من بیایی ولی بعد از حرفم پشیمان شدم.

 چرا پشیمان شدید؟

چون او آنقدر جبهه و جنگ را دوست داشت و هر بار مجروح می‌شد می‌آمد بعد از سلامتی و تمام شدن مرخصی دوباره به جبهه می‌رفت، آنقدر شهادت را دوست داشت که همیشه می‌گفت من شهید می‌شوم، من ناراحت می‌شدم و می‌گفتم دیگر این حرف را نگو.

چرا از حرف پسرتان ناراحت می‌شدید؟

چون با سختی و مشکلات آنها را بزرگ کرده بودم، هیچ‎وقت غذای سیر به آنها نمی‌دادم و با پوشاندن لباس مردم و با سختی و مشکلات زندگی در جنگل، آنها را بزرگ کردم.

 پدرجان! شهید موسی تا کلاس چندم درس خواند؟

به‌دلیل شغل‌مان چون دائم در سفر بودیم و از مهر تا اسفند ماه در ریکنده و از فروردین تا شهریور ماه در دادوکلا درس می‌خواند و وضع مالی خوبی نداشتیم، تا کلاس پنجم درس خواند و درس خواندن را ادامه نداد.

از درس خواندن موسی بیشتر برای‌مان بگویید؟

از جنگلی که ما در آن سکونت داشتیم تا مدرسه ریکنده حدود شش تا هفت کیلومتر باید پیاده می‌رفت و گاهی اوقات صبح دیر بیدار می‌شد و تا می‎خواست به مدرسه برسد، دیر می‌شد و مدیر مدرسه هم در مدرسه را می‌بست؛ آنها هر وقت دیر می‌رسیدند، غذایی که با خود می‌بردند می‌خوردند و می‌رفتند در اطراف مدرسه در جنگل گل‌پر جمع می‌کردند و غروب می‌آمدند.

 از مجروحیت‌های موسی بگویید؟

چند بار مجروح شد، ما نمی‌دانستیم، یک‌بار که مجروح شد در شب همراه با یکی از دوستانش به محل اقامت‌مان در جنگل آمد و وقتی دستش را بسته بود، گفتم پسرم دستت چرا بسته است؟ چه شده؟ او در جواب گفت به در خورده است، ولی دوستش گفت او مجروح شده و پس از آن چند بار رفت و ترکش را در آوردند و بعد از دو ماه مرخصی مجدداً به جبهه برگشت که به شهادت رسید.

مادرجان! آخرین اعزام او را به خاطر دارید؟

به من گفت حبه جان می‌شود از دایی برایم پول قرض کنی، من این‌دفعه آمدم قرض او را پس دهم چون وسیله‌هایم در منطقه است و الان پول کمی دارم، قبول کردم و رفتم از برادرم برای او پول گرفتم وقتی پول را به او دادم، به من گفت به پدر چیزی نگو، خودم قرض را پس می‌دهم.

می‌گفت من این‌بار شهید می‌شوم و روز رفتن آنقدر گرفته و بغض‌آلود بود که یک لنگه پوتین را در خانه پوشید و یک لنگه را برد بیرون از خانه پوشید و موقع رفتن پلاکش را فراموش کرد و بدون پلاک رفت و دو هفته بعد از رفتن شهید شد.

پدرجان! شما چگونه از شهادت پسرتان مطلع شدید؟

ما در جنگل بودیم و یکی از همسایگان به من گفت شما شهر نمی‌روید و نام چند بستگان را گفت و من تعجب کردم و گفتم شهر چه خبر است؟ امروز جمعه است؟ بعد از آن رفتم به گاو یکی از همسایگان که مریض بود، آمپول بزنم و از زمانی که به من گفتند شهر نمی‌روید حالم تغییر کرد تا اینکه برای درمان گاو همسایه رفتم چند نفر به‎دنبالم آمدند و آنجا برایم یقین شد و در طول راه به سمت خانه صدای چند نفر را شنیدم که موسی را صدا می‌زنند و گریه می‌کنند، راهم را تند‌تر کردم و به خانه نزدیک شدم، متوجه شدم که او شهید شد و به خانواده گفتم شب است و الکی سر و صدا نکنید و مردم را بیرون نکشید تا هوا روشن شود.

شهید در کجا دفن است؟

ابتدا در پل‎سفید و سپس در دادوکلا تشییع شد که جمعیت زیادی آمده بودند، چراکه نخستین شهید روستا بود و در همین روستا خاکسپاری شد.

مادرجان! شما گفتید صدای قشنگی داشت، چه شعری می‌خواند؟

همیشه این شعر را به زبان مازندرانی می‌خواند: «دم سربازخنه م نالش انه گلیله مثل برف و وارش انه، خدایا ته این گلیله ره فنا هاکن گلیله ره حقیر کشتن من هاکن»‏ به او اعتراض می‌کردم که این چیه تو می‌خونی؟ می‌گفت یادگاری هست و هر وقت شهید شدم شما این را بخوانید.

با تشکر از شما که وقت‌تان را در اختیار ما قرار دادید.

به گزارش فارس، به اتاق نگاه می‌کنیم و می‌بینیم چقدر ساده، بی‌آلایش و به‌دور از ظواهر شهری است، بخاری نفتی، سماور و قوری، دیواری که با عکس شهید و ساعت دیواری از سادگی درآمده است و طاقچه کوچک اتاق که یک سینی کوچک چای، استکان، نعلبکی و یک قندان در آن جای خوش کرده و ایوانی که با نرده و ستون‌های چوبی آذین بسته شده‌ و دیوار خانه که با سیم خاردار و ستون‌های چوبی خودنمایی می‌کند، علف‌های هرز که گیاهان دارویی و صحرایی را در خود جای داده‌اند که عبور و مرور برای این پدر و مادر که هر دو ضعیف و کم توان با بینایی کم هستند اما صمیمیت، محبت و مهربانی در سفره این خانه‎ها موج می‌زند.