به یاد شهدای سلیاکتی

شهیدان:احمد کیومرثی-ابوالقاسم رستگار-شعبان فلاح-احسان شریف-حمیدرضا اکبری-ولی الله محمّدی-سیدحسن حسینی-علی نواب-ایرج عبدی-سیدصدرالدین حسین-مصطفی اقبالی-مرتضی اقبالی-احمد رستگار-ظفر فلاح

مادر شهید سیدموسی حسینی:کسی که برای این انقلاب شهید داد، باید افتخار کند
ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: شهیدوشهادت ،گلوگاه ،سلیاکتی ،انقلاب

خبرگزاری فارس: نگرانی شهادت موسی و نوعروسی که هیچ‌وقت سیاه‌پوش نشد

پدر شهید می‌گوید: جنگ بود و هزار اتفاق می‌توانست برای یک رزمنده و سرباز رخ بدهد، من نگران آن بودم که اگر شهید شد، سرنوشت آن دختر جوان چه می‌شود؟


فارس:«شهید سیدموسی حسینی لمردی» نگینی از لشکر ویژه 25 کربلا که در سومین روز از ماه پایانی سال 1345 به‌دنیا آمد و عاقبت در خرمال در عملیات والفجر 10 جام شهادت را سر کشید. در ادامه گفت‌وگوی صمیمانه با پدر و مادر این شهید تقدیم به مخاطبان می‌شود.

 حاج‌آقا خودتان را معرفی کنید.

سیداحمد حسینی لمردی، پدر شهید سیدموسی حسینی لمردی هستم که در ریحان‌آباد گلوگاه زندگی می‌کنم.

حاج‌خانم! شما هم خودتان را معرفی کنید و بگویید سیدموسی چندمین فرزند خانواده بود؟

من سیده‌ماه‌جان حسینی مادر شهید سیدموسی هستم، خداوند به ما هفت پسر داد که سیدموسی دومین فرزند خانواده بود.

 پدرجان! چه شد سیدموسی به جبهه رفت؟

خُب، معلوم است چرا به جبهه رفت، مملکت جنگ بود، احساس وظیفه می‌کرد، نه او، بلکه همه جوانان آن زمان به‌ویژه آنهایی که انقلابی و دوستدار امام (ره) بودند، در جبهه حضور می‌یافتند.

 از شما اجازه هم گرفت؟

اجازه گرفت، آن وقت بچه‌ها می‌دیدند امام (ره) چه می‌گوید، هرچه امام (ره) می‌گفت، آنها با جان و دل انجام می‌دادند، خیلی امام خمینی (ره) را دوست داشت، اولین‌بار که به جبهه رفت، 15 سال بیشتر نداشت.

حاج‌خانم! شما ممانعت نمی‌کردید؟

نه! چرا باید ممانعت می‌کردم؟! پسرم برای دفاع از دین، اسلام و قرآن به جبهه رفته بود، من بهش می‌گفتم نرو؟! اصلاً؛ حاج‌آقا می‌داند، ما از این که پسران‌مان به جبهه می‌رفتند، افتخار می‌کردیم، شهیدم که دادیم افتخار کردیم، کسی که برای این انقلاب شهید داد، باید افتخار کند، خدا را شکر کند، چون این انقلاب، اسلامی است، من و شوهرم هر دو سید هستیم، نسل در نسل سید بودیم، فرزندان‌مان برای حفظ دین جدمان به جبهه رفتند، من خیلی خوشحالم که پسرم در این راه به شهادت رسید و خدای ناکرده به بیراهه نرفت و هلاک نشد.

حاج‌آقا! طول مدتی را که در جبهه بود، مجروح هم شد؟

چندمرتبه مجروح شد، یک‌مرتبه به سختی مجروح شد، وقتی او را به خانه آوردند یک گوسفند برایش کُشتم، هر روز چندمرتبه او را کباب می‌دادم تا قوت ازدست‌رفته‌اش را بازیابد، خیلی درد داشت، ولی آهی از زبانش نشنیدیم، خیلی به خودش فشار می‌آورد تا صدای آخ و واخش به گوش کسی نرسد.

 از نحوه مجروحیتش چیزی به شما نگفت؟

اگر چاره داشت، از این که مجروح شده بود هم به ما چیزی نمی‌گفت، بعدش می‌آمد در رابطه با مسئولیتش یا کارهایی که در جبهه انجام می‌داد به دیگران بگوید، اگر یک نفر به ملاقاتش می‌آمد، طوری برخورد می‌کرد که انگار سالم است، اهل سروصدا نبود.

البته نه این که آدم گوشه‌گیر و آرامی باشد، نه! منظورم در رابطه با کارهایی بود که انجام می‌داد، سعی می‌کرد از چشم دیگران پنهان بماند کارهایی که مربوط به مسائل انقلاب و دین بود، ولی در کل آدم خوش‌مشرب و اجتماعی بود.

مادرجان! آیا شد از شما درخواستی بکند که از توان‌تان خارج بوده باشد؟ یعنی انجام دادنش در توان شما نبوده است.

من که چیزی یادم نمی‌آید، در کل آدم قانعی بود، با داشتن و نداشتن ما می‌ساخت، البته از ما که زن خواست حاج‌آقا گفت تا خدمت سربازیت تمام نشود، برایت زن نمی‌گیرم، من هم حرف حاج‌آقا را تأیید کردم.

حاج‌آقا! چرا این شرط را گذاشتید؟

راستش را بخواهید نمی‌دانم شرطی که گذاشتم درست بود یا غلط، ولی در آن زمان این‌طور به ذهنم رسید که اگر برای او اتفاقی بیفتد، ما چه می‌کردیم؟ جنگ بود و هزار اتفاق می‌توانست برای یک رزمنده و سرباز رخ بدهد، من نگران آن بودم که اگر شهید شد، سرنوشت آن دختر جوان چه می‌شود؟ دوست نداشتم یک دختر جوان و یک نوعروس را سیاه‌پوش ببینم.

 خُب آنهایی که متأهل بودند و در جنگ حضور داشتند و برخی هم شهید شدند، آنها هم اگر می‌خواستند مثل شما فکر کنند، پس هیچ متأهلی در جنگ حضور نمی‌یافت!

من نگفتم شرط من درست بود، آن وقت من این‌طور فکر می‌کردم، الان هم هنوز کارم را تأیید می‌کنم، به نظرم من شهیدانی که دارای همسر و فرزند بودند کار خیلی بزرگی انجام دادند و الان باید جامعه از خانواده این شهدا به‌خوبی نگهداری به‌عمل آورد، چرا که آن شهید جدا از جان خود، کل خانواده خود را نیز برای حفظ این کشور فدا کرده است.

 حاج‌خانم! شهید موسی با چه افرادی ارتباط داشت؟

بیشتر کسانی که شهید موسی با آنها در ارتباط بود، مثل خودش اهل جبهه و جنگ بودند، یک دوست صمیمی داشت به نام رضا فدایی، خیلی به هم وابسته و علاقه‌مند بودند، یک‌بار که موسی مجروح شده بود، او هم مجروح شد.

لباس‌های همدیگر را می‌پوشیدند، تمام خورد و خوراک‌شان با هم بود، آنقدر نزدیک بودند که خداوند در یک‌زمان هر دو تا را پذیرفت، یعنی زمان شهادت‌شان باهم بود.

بعد از شهادت موسی به دیگر پسرهایت اجازه دادی به جبهه بروند.

بله! چرا باید ممانعت می‌کردم، پسر عموی‌شان ـ سیدعلی‌اکبر ـ وقتی شهید شده بود دیدم، گفت: من می‌خواهم به جبهه بروم، به او گفتم خدا پشت و پناهت یک کلمه نه بیشتر گفتم نه کمتر، در حال حاضر هم دو تا پسرم جانباز هستند، همیشه از این که پسرهایم در این راه رفته‌اند، خوشحالم، خوشحالم که به راه منافقان نرفتند.

 پدرجان! حرف آخر.

همان کاری را کنید که خداوند از شما خواست، شهدا چیزی نمی‌خواهند که خدا نخواسته باشد، در دنیا چیزی به‌غیر از خوبی به درد نمی‌خورد، سعی کنید زبان و اخلاق خوبی داشته باشید، خدا به شما خیر بدهد.