شستن لباس‌هایش افتخاری برایم بود، عاشقانه لباس‌هایش را می‌دوختم

لباس رزم برایش مهم بود، بار اول ساک پر از لباس‌های رزمش را از سوریه آورد اما لباس مخصوص سوریه را اجازه نمی‌داد من بشویم، بعد از شهادت هم همین لباس را بر تن داشت.


همسر شهید مدافع حرم حسین مشتاقی بخشی از خاطراتش را طی گفت‌وگویی، بازگو کرد که مشروح آن در ادامه از نظرتان می‌گذرد.قبل از ازدواج دلم می‌خواست با یک طلبه یا پاسدار ازدواج کنم، ایمان و خوش‌خلقی برایم مهم بود و بس.

در بازار حسین‌آقا را دیدم که با مادرش به خانه مادربزرگش می‌رفت، حسین‌آقا با دخترعمه من آشنا بود که سلام و علیکی کرد ولی اصلاً مرا ندید، مدتی بعد خواب دیدم که در سپاه نکا هستم و کسی به من گفت از امروز اسمم در لیست بیمه همسران پاسدار قرار می‌گیرد.

پس از یک هفته خانواده شهید برای خواستگاری اقدام کردند، حسین‌آقا تنها فردی بود که پدرم در مقابل خواستگاری او، سکوت کرد.

در مأموریت بود که مادرش به خواستگاری آمد، پس از یک هفته که از مأموریت آمد، به خانه ما برای صحبت کردن آمدند، خجالتی بودم، او هم خجالت می‌کشید، چهره نورانی داشت که به دلم نشست.

خیلی کوتاه از معیارهای ازدواج گفت، محجبه، مرتب و تمیز بودن برایش اهمیت داشت.

وقتی دوقلوهایم امیر مهدی و نازنین زهرا به دنیا آمده بودند، همیشه مرتب بودم چون به شهید قول دادم، او هم گفته بود که شرایط کاری سختی دارد و همسر صبوری می‌خواهد، من هم پذیرفتم.

معیار من برای ازدواج‌مان خیلی مهم بود، اینکه به خانواده من احترام بگذارد، خوش‌خلق و مهربان بود و بسیار به خانواده من اهمیت می‌داد و احترام می‌گذاشت؛ حتی یک‌بار جلوی خانواده‌ام با لباس راحتی نبود.

از سفر اول از سوریه که برگشت، احساس آرامش خاصی داشتم، یک روز یک انگشتر با سنگ حدید می‌خواست، چون دست مقام معظم رهبری هم بود همیشه می‌گفت کسی نمی‌تواند مرا از پای درآورد، سنگ حدید ترس آدم را کم می‌کند، چند روز به مأموریت مانده بود که نتوانستیم آن انگشتر را تهیه کنیم.

در مأموریت اول در خانه‌های مردم زندگی می‌کردند که اعضای خانواده آنجا را از ترس ترک کرده بودند، گفت من طلاها را برداشتم و بردم در کابینت آشپزخانه قرار دادم که اگر یک روزی برگردند طلا را بردارند.

دلش نمی‌خواست کسی از موقعیت کاری‌اش خبردار شود، می‌گفت بگو معلم قرآن هستم، شستن لباس‌هایش افتخاری برایم بود، عاشقانه لباس‌هایش را می‌دوختم، همسایه‌ها نمی‌دانستند شغلش چیست و حق همسایگی را هم با سروصدا نکردن ادا می‌کرد، با وجود اینکه در آپارتمان زندگی می‌کردیم و بچه‌های دوقلو داشتیم.

تکاور و فردی پرجنب‌وجوش بود، پشت میز‌نشینی را قبول نداشت، وصیت کتبی نداشت اما گفت امیرمهدی باید پاسدار شود.

برای همسران پاسدار بچه دوقلو داشتن خیلی سخت است، بزرگ کردن امیرمهدی و نازنین زهرا خیلی سخت بود ولی همه را به خاطر علاقه‌ای که به حسین‌آقا داشتم به جان خریدم، من فردی وابسته به همسر بودم، قول دادم بعد از شهادتش که امیرمهدی پاسدار تکاور شود.

در اقوام و فامیل خودمان، افرادی که احتیاج مالی داشتند را به‌صورت غیرمستقیم کمک‌ می‌کردیم.

سال 88 عقد کردیم، شبی که می‌خواست به مأموریت برود صحبت از شهادت کرد و گفت: دوست دارم شهادت نصیبم شود اما دل دیدن اشک‌های تو را ندارم.

شهید مدافع حرم عبدالرحیم فیروزآبادی که شهید شد، من غصه همسرش را می‌خوردم، حسین‌آقا می‌گفت بهترین سعادت نصیب‌شان شد.

همیشه با شعر وارد خانه می‌شد، من هم به استقبالش می‌رفتم؛ در مقابل فرزندان شهید دیگر از فرزندان خودش دلجویی نمی‌کرد.

لباس رزم برایش مهم بود، بار اول ساک پر از لباس‌های رزمش را از سوریه آورد اما لباس مخصوص سوریه را اجازه نمی‌داد من بشویم، بعد از شهادت هم همین لباس را بر تن داشت.

یک لحظه هم مرا تنها نمی‌گذاشت، شب‌ها تا صبح بیدار می‌ماند که اتفاقی برای بچه‌ها نیفتد و در بین جمع مرا به لحن صمیمانه خطاب می‌کرد.

/ 0 نظر / 9 بازدید