ماجرای حجاب و بسته بندی شکلات به زبان شهید

دو تا شکلات دستش بود، باهم رفتن روی تراس خانه، یکی از شکلات‌ها را باز کرد و آن یکی را همینطوری گذاشت، مهدیه پرسید: اینا چیه؟ گفت: بهت می‌گم.


از سلسله خاطرات شهدای مدافع حرم، در این قسمت خاطراتی را از زبان همسر شهید مدافع حرم حسن رجایی‌فر از شهدای لشکر 25 کربلا در خان‌طومان را تقدیم به مخاطبان گرامی می‌کنیم.

* انفاق

هیچ‌وقت در طول حیاتش متوجه نشدیم سرپرستی چند خانواده نیازمند را بر عهده داشته باشد، بعد از شهادتش فهمیدیم بخشی از حقوق ماهیانه‌اش به این خانواده‌ها اختصاص دارد و هر کدام‌شان از او یک جلد قرآن به یادگار دارند.

* مثل همین نماز شب!

حسن آقا را همه با شخصیتِ مهندسی یا لُجِستیکی‌اش می‌شناسند، اما او یک مرد عارف به تمام معنا بود، می‌توانم به‌راحتی اعتراف کنم که از لحاظ اعتقادی و عمل به مستحبات، از من خیلی جلوتر بود.

اصلاً هم اصرار نمی‌کرد تا کار مستحبی را انجام بدهیم اما طوری ما را قانع می‌کرد که احساس می‌کردم باید عمل کنیم به آن؛ مثل همین نماز شب!

فضیلتش را می‌گفت، بعد با مهربانی تأکید می‌کرد اجباری نمی‌کنم اما اگر دوست دارید، بخوانید، ندارید هم نخوانید.

* قرآن همگانی

برنامه‌ای را در منزل برای ما جا انداخته بود، هر شب دورهم‌نشینی داشتیم، شبی ۱۰ صفحه یا یک جزء قرآن را با هم می‌خواندیم، سهم هر کدام ما، نفری ۲ صفحه یا ۳ صفحه بود، به بچه‌ها می‌گفت من تمام سعیم را می‌کنم تا شما راحت زندگی کنید ولی از بین همه درخواست‌های‌تان، یادگیری قرآن برایم مهم‌تر است، چه تفسیر و چه حفظش!

آنقدر اساسی بود این موضوع برایش که دارالقرآنی را در محله‌مان ساخت که طی این چهار سال اخیر جوانان زیادی حافظ قرآن شدند.

* از پدر و مادر چیزی نخواهیم

حسن آقا موفقیت‌هایش را از دعای خیر پدر و مادرش می‌دانست و مرتب با آنها در ارتباط بود، هر وقت می‌خواست آماده بشود برای آزمونی، تماس می‌گرفت و از آنها می‌خواست دعای خیر کنند برای او.

می‌گفت: «خانم! ما از پدر و مادرمان چیزی نخواهیم، فقط دعا! فقط دعا!»

* مگس روی شکلات نشسته!

یک روز به مهدیه گفت: بیا کارت دارم.

دو تا شکلات دستش بود، باهم رفتن روی تراس خانه، یکی از شکلات‌ها را باز کرد و آن یکی را همینطوری گذاشت، مهدیه پرسید: اینا چیه؟ گفت: بهت می‌گم.

بعد از چند ساعتی دوباره دست دخترم را گرفت و برد روی تراس، شکلات‌ها را نشانش داد، روی شکلات بازشده کلی مگس و مورچه نشسته بود، ولی آن یکی سالم بود.

گفت: مهدیه جان خیلی خوشحالم که مثل مامان چادر می‌گذاری، اما حجاب مثل بسته‌بندی این شکلات است، کسی جرأت نمی‌کند به تو نزدیک شود اما کسی که بی‌حجاب است مورد دید همه است و همه جور آدم به او نزدیک می‌شوند.

* مشت گره کرده!

روز قدس یک سالی مهدیه خیلی بچه بود، حسن آقا شب قبلش سرکار بودند اما به محض اینکه آمد با وجود خستگی کاری‌اش گفت باید همه برویم و در راهپیمایی شرکت کنیم، ما هم پا به پاشون رفتیم.

توی میدان شهید قاسمی ساری برای بچه‌ها پرچم تهیه کرد و با مشت‌های گره کرده شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسراییل سر می‌داد.

/ 0 نظر / 35 بازدید