سردار مازندرانی که با شهامتش مرگ را به بازی گرفته بود + تصاویر

فهمیدیم که فقط تو هستی که در تاریکی شب می‌توانی حرکت کنی، با اینکه می‌دانستی ما در منطقه کمین داریم، علی‌رغم اینکه 9 نفر بودیم، می‌ترسیدیم تو را کمین بزنیم، پیش خودمان می‌گفتیم که تو زنده می‌مانی و ما را می‌کشی.


سردار شهید زین‌العابدین (چنگیز) کیان‌مهر، زاده 9 مردادماه 1338 از شهرستان بهشهر در دامان پدر و مادر «محمداسماعیل کیان‌مهر و نساء رمضانی» تربیت یافت و در حساس‌ترین روزهای تاریخ شیعه، به داد انقلاب رسید و سرانجام در 22 اردیبهشت‌ماه 1364 به‌دست منافقین کوردل در مریوان به شهادت رسید؛ در ادامه مروری داریم بر احوالات این شهیدِ بزرگ.

* مناجات‌نامه

به خدا خسته شدم، دیگر از زندگی سیر شدم، به خدا بعد از شهادت عزیزانم، خدا می‌داند حوصله ندارم، از تنهایی خسته شدم، با هر که صحبت می‌کنم و هر چه دور می‌زنم چنان احساس تنهایی می‌کنم که هرگز فکر نمی‌کردم به چنین احساسی برسم.

 qcqi_0-22.jpg

خدایا! قبولم کن و مرا بپذیر.

خدایا! با آنکه گناهکارم اما نمی‌خواهم دست خالی نزدت برسم.

بار الهی! مرا بپذیر.

به خدا دوست ندارم دست خالی از کردستان که عزیزان سوغاتی چون شهادت به همراه برده‌اند، بروم.

دوست دارم بمانم و خدمت کنم تا اینکه گرم‌ترین عشق که همان شهادت است را در آغوش خود بگیرم.

خدایا! این عشق عزیزم را هر چه زودتر نصیبم کن، دیگر تحمل دیدن سختی‌ها که از خودمان به ما وارد می‌شود را ندارم، دیگر نمی‌خواهم مظلومیت رزمندگان سحلشور به خصوص بسیجیان، این یاران پاک و مخلص امام زمان(عج) و رهبر عزیزمان را ببینم و سکوت کنم و حرف نزنم.

 

vetl_0-23.jpg

 

خدایا!گناهانم را ببخش، آخر تا کی باید مرده در این جهان باشم؟

خدایا!به هرجای این خاک پا نهادم، مظلومیت دیدم و ظلم، محبت دیده‌ام و ایثار و (از سویی) قدرت‌طلبی.

خدایا! هر چه مظلوم دیدم مسلمان بودند، هرجا محبت دیدم مسلمان بودند، هر چه ایثار دیدم مسلمان بودند در مقابل این‌ها همه کافر بودند و خیانتکار.

بار الهی! در این کردستان تنها ماندم مرا بپذیر.

صدای گریه مادرم امروز گیجم کرد و از راه بسیار دور احساس او را طوری لمس می‌کردم که انگار با هم نشسته‌ایم، هرگز فکرش را نمی‌توانم بکنم اصلاً برای چیست که اینگونه شده‌ام، در تمام مدتی که در جبهه بودم هرگز اینچنین به خدای خود نزدیک نشده‌ام.

محور چناره مریوان ـ زین‌العابدین (چنگیز) کیان‌مهر

 

4s1j_0-23-1.jpg

 

* عروج خونین

شب با تمام چهره مرموز و اسرارآمیزش بر طبیعت حاکم بود و صدای زوزه باد در میان درختان جنگل می‌پیچید و نوای دلهره‌آورش را بر کوه و دشت می‌انداخت، صدای جغد پیر با آوای خون‌انگیزش در کوه طنین‌انداز بود، صدای کمک بیسیم‌چی منطقه درگیر در مرکز بیسیم به گوش می‌رسید و بیسیم‌چی مرکز با بی‌حالی و خواب‌آلودگی گوشی را برمی‌دارد و بی‌توجه به سخنان بیسیم‌چی گوشی را می‌دهد و ناگه از جا بر می‌خیزد و بی‌مهابا از اتاق بیرون می‌زند و شتابان به‌سوی فرمانده محور می‌دود و هن‌هن‌کنان و بریده‌بریده مسئله را به فرمانده می‌رساند.

چهره نورانی و باصفای فرمانده در هم پیچیده و اسلحه و مهمات را برمی‌دارد و نیروهای ویژه را آماده می‌کند و در حین آمادگی به اوضاع می‌اندیشد و به مسئله‌ای که اتفاق افتاده بود، فکر می‌کند، موضوع درگیری از این قرار بود که یک گروه کمین برای پشتیبانی قله رفته بودند، دشمن نیروها را وادار به تسلیم می‌کند و دو نفر را به شهادت می‌رساند و 6 نفر را به اسارت می‌گیرد و درگیری با نیروهای قله همچنان ادامه داشت و بیسیم‌چی قله گفته بود که احتمال سقوط پایگاه زیاد است.

 

nq_0-24.jpg

 

در این دل شب با این اوضاع آشفته و خطرناک که ضدانقلاب همچون گرگ در کمین برادران می‌نشست، احتمال هر اتفاقی ممکن بود و با همه حرف‌ها و خطرات او هیچ‌وقت به خود اجازه نمی‌داد که نیروهایش در خطر باشند و او آرام در پایگاه بخوابد، بارها این‌چنین اتفاقی افتاده بود و بارها با نیروهای وفادارش از مقابل ملک‌الموت رژه رفته بودند و مرگ را به بازی گرفته بود.

می‌توانست آرام باشد، چنگیزی که همیشه بی‌تاب بود اما این‌بار می‌دانست که اگر عازم منطقه درگیری شود، احتمال هر اتفاقی ممکن است و به نیروها هم گفته بود که احتمال کمین زیاد است و یقین داشت که در راه حتماً با دشمن مواجه خواهد شد اما او دیگر مال خود نبود و دلش غوغا و جوشش و خروش موج می‌زد که عشق به خدا و عشق خدمت در راه خدا سراپای وجودش را فرا گرفته بود.

 

jm8k_0-25.jpg

 

او عاشق بود، عاشق شهادت، او با تمام دنیا وداع کرده بود، با تمام زیبایی‌های فریبنده دنیا خداحافظی کرده و جز عشق به خدا هیچ امیدی نداشت جز خدا تکیه‌گاهی نداشت، به‌گفته همرزمانش غروب همان روز به حمام رفته بود و غسل شهادت کرده بود، از هر جهت مهیای لقاء پروردگار شده بود، بنگرید که انسان ضعیف به کجا می‌رسد.

رسد آدمی‌ به‌جایی که جزء خدا نبیند

تو ببین که تا چه حد است مقام آدمیت

به‌جایی می‌رسد که لحظه لحظه حیات زندگانی‌اش با خداست، ذکر خداست، عشق به‌خداست، اینچنین انسان‌هایی که به این مقام عظیم می‌رسند، حتماً مرگ خویش را احساس می‌کنند و مرگ را طلب می‌کنند اما به این مرگ راضی هستند، چرا که از سرور آزادگان و شهیدان حسین(ع) درس آموخته‌اند.

 

aer7_0-26.jpg

 

چنین انسان‌هایی با این عقیده و بینش و هدف هیچ‌گاه ترسی به خود راه نمی‌دهند و با توکل به خدا بی‌مهابا به مهلکه‌های خطر می‌زنند و همچون شیر بر صف دشمنان دین اسلام و وطن یورش می‌برند و شهادت را به‌عنوان عشق و آرزو ضمیر دل و جان خویش فریاد می‌کنند.

آری طالبان شهادت و عاشقان خدا هیچ‌گاه نمی‌هراسند.

با ماشین و نیرو به‌سوی منطقه حرکت می‌کند و با خود فکر می‌کند که اگر دشمن بخواهد کمین اجرا کند، در جاده فرعی اقدام خواهد کرد و از طرفی دشمن کافر در جاده اصلی می‌خواست اهداف شیطانی‌اش را پیاده کند و می‌خواست که عزیزترین و مخلص‌ترین یاران خدا را به شهادت برساند.

 

zg4n_0-27.jpg

 

این انسان‌های به ظاهر انسان که حیوانی بیش نبودند، تا چقدر بی‌وفا به خداوند خویش بودند و تا چه اندازه معبود و خالق خویش را فراموش کرده بودند و در حقیقت مهر غفلت خداوندی بر دل‌های‌شان خورده بود و اینان را سعادت بندگی خداوند بود، هر چند درگه رحمت خداوندی به روی تمامی‌ بندگان باز است اما اینان دیگر انسان نبودند تا به‌سوی خدای خویش برگردند، خیانت آشکار آنان به این مملکت مظلوم که اوایل انقلاب شروع شده بود تا به‌حال ادامه داشت و چه جنایت‌ها و کثافت‌کاری‌ها که نکردند و کردند.

سر پاسداران را بریدند و شکم زنان حامله را دریدند، مردم بیچاره و بدبخت را به زور سلاح و قدرت و تشکیلات جهنمی‌ خود زیر فشار قرار دادند و از فرزندان پاک و مؤمن به خدای این امت شهیدان ساختند و در این دل شب می‌رفت که باز جنایت و خیانتی دیگر بیافریند و اعمال سیاه خود را سیاه‌تر کند و می‌خواستند شجاع‌ترین و بهترین یاران خدا را از انقلاب بگیرند که نمونه بارز آن شهید چنگیز بود.

 

dixl_0-31.jpg

 

عقربه‌های ساعت 12:30 دقیقه را نشان می‌داد و ماشین با سرعت جاده پر پیچ و خم و خاکی را پشت سر می‌گذارد و یاوران دین محمد(ص) در پشت ماشین رهسپار میدان خطر می‌شوند، به پیچ تندی که رسیدند به ناگه رگبار شدیدی از گلوله و نارنجک شروع به باریدن گرفت و ماشین را به آتش کشید، فرمانده با مشاهده این وضعیت چراغ ماشین را خاموش کرد و آرام و خونسرد در ماشین را باز کرد و به بیرون پرید و در همین اثنا تیری به‌سوی او آمد و به بدن پاک و مطهرش اصابت کرد.

تیر به‌جای حساسی خورده بود و در همان دقایق اولیه عاشق ما، عارف ما، این شهید بزرگ بر خاک شهادت در می‌غلتد، قامت مردانه و قاطع او در خاک و در هم می‌پیچد و صلابت شهادت را به‌جا می‌آورد و با رخصتی از حسین (ع) به‌سوی آسمان‌ها، به‌سوی ابدیت، به‌سوی رحمت و لطف خداوندی، به‌سوی میعادگاه شهیدان جان‌باخته و به‌سوی معراج همچون کبوتری سبکبال پر می‌گشاید و از تمامی‌ دردها و غم‌ها و مشکلات دنیا فارغ می‌شود و از دنیا با همه مظاهر فریبنده و به ظاهر غریب وداع می‌کند و دنیا را برای دنیاخواهان و دنیاپرستان به‌جای می‌گذارد و به سرچشمه نور و عشق می‌پیوندند.

 

srr8_0-28.jpg

 

به همراه او دو یار وفادارش در خون سرخ خوش می‌غلتند و حدیث عشق شهادت را بار دیگر در سرزمین غربت‌زده کردستان به تصویر می‌کشند و مظلومیت حسین(ع) و دوست‌داران حسین در طول تاریخ اینچنین تکرار می‌شود.

او سال‌ها قدم در راه جهاد گذاشته بود و در نبردهای سهمناک و مهلکه‌های خطرناک از جمله جنگ‌های سیستان و بلوچستان، گنبد، مریوان، بانه، جنوب و بار آخر باز هم مریوان را تجربه کرده بود.

شاهد شهادت‌ها و ایثار گری‌های رزمندگان بود، شاهد درد و غم و رنج عزیزان بود و همه این دردها طولی نکشیده بود و با همه این اوصاف مشکلات و سختی‌ها نتوانست در روح بلندش و همت والایش بر قلب پر عشقش خدشه‌ای وارد کند و همه دردها و غم‌ها را در سینه داشت و جز به پروردگار خود با کسی راز و نیاز نمی‌کرد.

شهادت دوستان و یاران و مظلومیت بسیجیان را لمس کرده بود و دردی عمیق و عارفانه در جانش ریشه دوانده بود.

 

6uz5_0-29.jpg

 

* خاطرات

به نقل از کنگره شهدای مازندران؛ یک بار پدرش گفت، تا حالا جبهه بودی، زحمت خود را کشیدی و از مملکت دفاع کردی؛ الان دیگر من پیر و شکسته هستم؛ مادرت هم همین‌طور. دیگر نرو! گفت: «آیا وقتی گندم را از زمین کشاورزی به منزل می‌آورید، خمس آن را می‌دهید؟» گفتیم: «بله!» گفت: «پس چطور هفت پسر دارید و می‌ترسید یک نفر را در راه خدا بدهید؟! روز قیامت چگونه می‌توانید در روی حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س) نگاه کنید؟ می‌گویید که این‌ همه بچه داشتم و نگذاشتم جبهه بروند؟!»

به بهانه مادرانه‌های «رقیه»، دیوان زندگانی فرزندش را این‌گونه می‌گشائیم:

تابستان سال 1338 به نهمین طلوع مرداد رسیده بود که طلیعه حضورش در کاشانه «محمداسماعیل و رقیه»، گرمایی دگر به کانون خانواده بخشید، اگرچه نام شناسنامه‌ای او، «زین‌العابدین» بود، اما اغلب «چنگیز» صدایش می‌زدند.

 

0xj8_0-30.jpg

 

مادر از کودکانه‌های او می‌گوید: «وقتی چهار، پنج ساله بود، هر غروب همراه پدربزرگ پدری‌اش به مسجد گرجی‌محله می‌رفت، می‌گفت: من جانماز می‌خواهم، من هم برایش یک جانماز کوچک درست کردم، تسبیح و مهر هم در آن گذاشتم، رفقای پدربزرگش در مسجد، سر به سر او می‌گذاشتند و مهر و تسبیح او را می‌گرفتند، بچه‌هایم هر شب قرآن می‌خواندند و پدربزرگ‌شان از آنها اصول دین می‌پرسید».

دوره ابتدایی زین‌العابدین در دبستان «کمال‌الملک» زادگاهش «بهشهر» طی شد، سپس با گذر از مقطع راهنمایی، پایه اول متوسطه را در دبیرستان «انوری» و دیپلم رشته طبیعی را در دبیرستان «سعدی» بهشهر سپری کرد.

 

h54o_0-51.jpg

 

در بیان اوصاف اخلاقی زین‌العابدین، همین بس که همواره او را به صداقت و فروتنی می‌شناختند، علاوه بر آن، در ادب و احترام نسبت به والدین نیز، زبانزد بود.

رقیه در ادامه، بعد دیگری از شخصیت انسانی فرزندش را به تصویر می‌کشد: «ما آن موقع نان محلی تنوری می‌پختیم، هر وقت هم کسی می‌آمد و می‌گفت که یکی، دو تا نان بده؛ پسرم به من سفارش می‌کرد: مادر! نان سوخته را به آنها نده! آن نانی را که خودت دوست داری بخوری، به آنان بده، این حرفش همچنان در ذهنم مانده است، الان هم اگر بخواهم چیزی بیرون بدهم، هر کدام را که بهتر است، می‌دهم».

 

hb1b_0-60.jpg

 

آشنایی با افکار امام خمینی و اختناق ناشی از حکومت پهلوی در کشور، زین‌العابدین را بر آن داشت تا همگام با دیگر انقلابیون، خواستار براندازی رژیم طاغوت شود، علاوه بر آن، او در توزیع اعلامیه‌های امام و نشر عقایدشان نیز، حضور گسترده داشت.

ذکر خاطره‌ای از مادرش در این‌خصوص خالی از لطف نیست: «روزی یکی از همسایه‌ها به خانه‌مان آمد و گفت که دخترتان را از مدرسه بیرون کردند. گفتم: چرا؟ گفت: عکس شاه را از دیوار کلاس برداشت و پاره کرد. زین‌العابدین که تازه به منزل رسیده بود، پرسید: چه شده است؟ ماجرا را برایش توضیح دادم و گفتم: من پنج، شش تا بچه دارم؛ می‌ترسم مأمورین بیایند و ما را بیچاره کنند! او صورت خواهرش را بوسید و گفت: کار بسیار خوبی کردی. آفرین بر تو! بعد تعداد زیادی اعلامیه به او داد و گفت: این‌ها را هم تقسیم کن».

زین‌العابدین در دوران اشتغال در کارخانه چیت‌سازی بهشهر، مخفیانه به انجام فعالیت‌های سیاسی می‌پرداخت.

 

zr6g_0-61.jpg

 

رقیه در ادامه گذری به روزهای بعد از انقلاب فرزندش می‌زند: «وقتی نیروهای انقلابی، ژاندارمری را گرفتند، او هم در آنجا بود؛ حتی قرآنی را که از مشهد خریده بود، برای افتتاحیه به آن‌جا برد، یک شب که خیلی باران می‌بارید، با چوب‌دستی و فانوس پیش برادرم «ابوالحسن» رفتم و گفتم: زین‌العابدین هنوز از ژاندارمری به خانه برنگشته است؛ می‌ترسم او را بکشند، برادرم گفت: می‌روم و او را می‌آورم.

وقتی رفت، پسرم ناراحت شد، فهمید که من او را فرستاده بودم، برای همین نیامد اما من، چوب را گرفتم و پیشش رفتم، وقتی مرا دید، گفت: مامان! مگر جان من از بقیه عزیزتر است!؟ ما داریم انقلاب می‌کنیم، همه این مسائل را باید ببینیم، چرا این‌طوری می‌کنی؟ تو چند بچه داری، چرا هیچ کدام‌شان برای این انقلاب نروند؟! آن‌قدر با من صبحت کرد که خوف خدا در دلم افتاد».

 

3a9s_0-62.jpg

 

زین‌العابدین با تشکیل کمیته و بسیج، فعالیت‌هایش را در پایگاه مقاومت میرزاکوچک‌خان جنگلی در گرجی‌محله بهشهر، در قالب ترغیب و تهییج جوانان، به حضور در صحنه‌های انقلابی تحقق بخشید.

او در 3 تیرماه 1358 در سمت فرماندهی دسته، راهی سیستان و بلوچستان شد.

در 22 بهمن‌ماه 1358 نیز، به‌عنوان مسؤول عملیات محور، در غائله گنبد و بندرترکمن حضور یافت.

«مهدی صادقی» درباره هم‌رزم آن روزهایش می‌گوید: «در غائله گنبد، یک شب پشت سنگر خوابش برد، ما هر چه فریاد زدیم، بیدار نشد، گفتیم که او یا شهید شده است یا زخمی، او بالای ساختمان نگهبانی می‌داد، با این‌که رفتن به آن قسمت دشوار بود اما به سختی به آنجا رفتیم، دیدیم انگار رو پر قو خوابیده است، بعد از دو ساعت، او را بیدار کردیم و پرسیدیم: چه شد که خوابیدی؟ او هم شروع به عذرخواهی کرد، از بس که طی آن چند روز خسته شده بود، خوابش برد».

 

p5r_0-63.jpg

 

زین‌العابدین در سال 1360 در کسوت جانشین واحد طرح و عملیات، راهی کردستان شد، یک سال بعد نیز، به سمت معاون عملیات منصوب شد، اگرچه، با همان همت و حمیت گذشته، به دفاع از وطن پرداخت.

او در یکم شهریورماه 1362 جامه پاسداری به تن کرد، سپس در 12 مردادماه همین سال به‌عنوان فرمانده گردان چناره راهی غرب کشور شد.

گل‌گفته‌های «سردار عبدالله ملکی» نیز، از هم‌رزم دیرینش شنیدنی است: «از همان موقع، محورهای مرزی جنگ، وحشتناک بود، با وجود عناصر ضدانقلاب در روستا، اگر می‌گفتند که یک بسیجی در روستا مریض است، او آمبولانس نمی‌فرستاد، خودش با ماشین می‌رفت و آن بسیجی را می‌آورد، چیزی را که او بلد نبود، ترس بود، حتی به ما هم یاد داده بود که آن اوایل، چطور شب در کردستان حرکت کنیم، یک بار من و او داشتیم از کومله‌ای که تسلیم شده بود، بازجویی می‌کردیم، آن اسیر می‌گفت: یک شب در جاده دیدیم یک بولدوزر دارد می‌آید، جلویش هم یک دوشکا بود، ما آن لحظه فهمیدیم که فقط تو هستی که در تاریکی شب می‌توانی حرکت کنی، با اینکه می‌دانستی ما در منطقه کمین داریم، علی‌رغم اینکه 9 نفر بودیم، می‌ترسیدیم تو را کمین بزنیم، پیش خودمان می‌گفتیم که تو زنده می‌مانی و ما را می‌کشی».

 

dp7i_0-64.jpg

 

«حمید تفضلی» هم از خاطرات آن روزهای دوست و هم‌رزمش، این‌گونه سخن می‌راند: «غذای بچه‌های جندالله تمام شده بود، ادوات پشتیبانی در چناره بود که فاصله زیادی با بچه‌ها داشت، ابوعمار به او گفت: دیروقت است، الان نرو! گفت: وقتی بچه‌ها در آنجا گرسنه هستند، انگار من گرسنه هستم، من باید به چناره بروم و برای‌شان تدارکات بیاورم، با توجه به وجود ضدانقلاب، آن منطقه خیلی خطرناک بود! حدود ساعت 10 شب، من و او به چناره رفتیم و تقریباً ساعت 1.30، با تدارکات پیش بچه‌ها برگشتیم».

ناگفته نماند که حضور زین‌العابدین در جبهه کردستان، موجب جراحت و بستری شدن او به بیمارستان مریوان شده بود.

او که دفاع از آب و خاک را بر هر امر دیگری مقدم می‌دانست، همواره در جبهه‌های عملیاتی، دوشادوش دیگر برادران رزمنده‌اش، گرم پیکار با دلش بود، به‌گونه‌ای که دل از خانواده برداشته بود و تمام همّ و غمش، ظفرمندی اسلام بود و بس!

بنا به استناد گفته پدر، «در هر 6 ماه، یک‌بار به مرخصی می‌آمد، یک بار به او گفتم: پسرم! کارتان تمام نشد؟ باز می‌خواهی بروی؟ گفت: تا جنگ بر پاست، من هستم، فکر کن یک بچه‌ات را نداشتی، گفتم: من فکر می‌کنم که فرزندم را در راه خدا دادم ولی به خودت و ما رحم کن، گفت: من از تو چیزی نمی‌خواهم، فقط می‌خواهم در جنگ شرکت کنم».

و سرانجام، زین‌العابدین در 22 اردیبهشت‌ماه 1364 در مریوان، به مقام شامخ شهادت دست یافت، سپس، با تشییع بر شانه‌های اهالی شهر، در گوشه‌ای از گلستان شهدای «بهشت فاطمه» بهشهر آرام گرفت.

و اما روایتی دیگر از رقیه؛ «یک شب زین‌العابدین برایم زنگ زد و گفت که فردا صبح بهشهر هستم، آن روز صبح، دست و دلم به کار نمی‌رفت، پدرش را برای خرید به بازار فرستادم، سماور را روشن کردم و بعد، به منزل پسرم رفتم، عروسم گفت: برای‌تان مهمان آمد، گفتم: اصلاً حوصله ندارم، مادران شهیدان «عسکری‌پور و علی‌پور» بودند، به آنها گفتم: زین‌العابدین می‌خواست بیاید اما هنوز نیامد، نمی‌دانم چه شده است! گفتند: می‌آید جنگ است دیگر! وقتی خانه برگشتم، دیدم سر و صدا می‌آید، فکر کردم بچه‌ام آمد، دیدم همین‌طور جمعیتی از مردم، دارند به سمت منزل‌مان می‌آیند، می‌گفتند که برای زین‌العابدین آمده‌اند، گفتم: نه! او مجروح شد، من دیشب با او صبحت کردم، گفت که می‌خواهم بیایم اما زین‌العابدین همان شبی که به من زنگ زده بود، به شهادت رسید، وقتی جنازه‌اش را آوردند، یک قرآن در جیبش بود.

/ 0 نظر / 47 بازدید