از * عکس امام تا * رشوه! برای رفتن به جبهه *

به گزارش خبرگزاری فارس مازندران، یکی از محورهای مقاومت‌پروری نشر و اشاعه معارف شهدا و دفاع مقدس است؛ مازندران که بیش از 10 هزار و 400 شهید تقدیم انقلاب کرده و همچنین با دارا بودن یک لشکر مجزا «لشکر ویژه 25 کربلا» در دوران دفاع مقدس ظرفیت عظیمی در این حوزه دارد که نیازمند نگاه مضاعف رسانه‌های محلی در این زمینه است؛ در ادامه خاطراتی از شهدا و رزمندگان از نظرتان می‌گذرد.

* عکس امام

یکی دو ساعت از حضورم در کنار بچه‌های گردان نگذشته بود که دشمن پاتک زد، دشمن با شلیک گلوله خمپاره مواضع ما را ناامن کرده بود، برادر غلام با تیربار بیرون رفت تا بالگردهای دشمن را هدف قرار دهد اما ترکش راکت بالگرد او را به شهادت رساند.

یکی دو تن از فرماندهان و تعدادی از دوستان‌مان به شهادت رسیدند، وضعیت به شدت بغرنج شده بود، تصمیم گرفتیم به عقب برگردیم، هنگام برگشت چند اسیر را که بچه‌ها به عقب می‌آوردند، نظر مرا به خود جلب کردند، یکی از آنها عکس امام را به سینه‌اش چسبانده بود، چهره امام در آن وضعیت، آرامشی در من ایجاد کرده بود. «عملیات کربلای 10 ـ راوی: محسن جعفریان ـ امیرکلا»

* خاطرات فراموش‌نشدنی

شب عملیات کربلای 10 پس از شهادت علی‌جان‌پور، فرماندهی گروهان را من به عهده گرفتم، بعد از سازماندهی مجدد نیروها برای انجام کامل مأموریت، آنها را  به بالای قله هدایت کردم، در بحبوحه عملیات جانشین من شهید نصرالله حقیقی نیز به شهادت رسید.

ساعت 4 صبح، به قله‌ای که نیروهای گردان در آنجا شب را صبح کردند، بازگشتم اما چه بازگشتی! هیچ‌گاه آن صبح تلخ، همراه با اندوه و اشک و ناله را از خاطر نمی‌برم، وقتی به قله‌ «گولان» رسیدیم پیکر غرق به خون سردار رشید اسلام حاج حسین بصیر را دیدیم که ساعاتی پیش به شهادت رسیده بود، اشک بود که از چشمان بچه‌ها سرازیر می‌شد، وداع با فرماندهی که سال‌های سال با دشمن بعثی جنگیده بود برای‌مان سخت بود، هنوز آن خاطره از ذهنم رخت نبسته است. «براساس خاطره‌ای از داوود نوروزی روشن ـ بابلسر»

* کلید منزل اسیر عراقی!

هر کدام از برادرها 100 تا 150 صلوات سهمیه دارد که مجموعاً می‌شود 14 هزار صلوات… این را یکی از فرماندهان با لبخندی بر لب گوشزد کرد، عملیات کربلای 10 بود و لشکر 25 کربلا می‌بایست تپه‌های مشرف بر شهر ماؤوت را می‌گرفت و به شکر خدا این اتفاق مهم افتاد.

چون راه صعب‌العبور بود و ماشین‌رو نبود، برای بردن مهمات از قاطر استفاده می‌شد، قاطرها پس از بردن مهمات در راه برگشت پیکر مطهر شهدا را می‌آوردند، برایم این صحنه‌ها تکان‌دهنده بود، با این وجود به خودمان اجازه نمی‌دادیم به اسرای عراقی آزاری برسانیم.

یادم می‌آید هرگز فراموش نمی‌‌کنم برادر عکاسی با یکی از اسرای عراقی آن‌قدر صمیمی‌شده بود که آن اسیر کلید منزل نوسازش را به او داد تا این رزمنده‌ عکاس آن را به خانواده‌اش برساند، دوست عکاس‌مان می‌گفت: وقتی به او گفتم تا چند روز دیگر در کربلا هستیم او کلید منزلش را درآورد و گفت: من منزل نوسازی دارم که هنوز کارش به پایان نرسیده، لطف کنید وقتی رفتید کربلا کلید منزل را به خانواده‌ام بدهید، همه‌ این صحنه‌ها را در آن وقت فیلم‌برداری کرده بودند. «براساس خاطرات فریبرز ساعدی ـ تنکابن»

* نیش عقرب!

پس از 20 روز گذراندن آموزش‌های مختلف شامل رزم‌های شبانه و ... مأموریت پیدا کردیم تا تپه‌ای را از اشغال نیروهای بعثی آزاد کنیم، همه بچه‌ها داشتند خودشان را آماده رفتن می‌کردند، هنگامی‌ که کلاه آهنی را روی سرم گذاشتم احساس سوزش شدیدی کردم، شبیه نیش زدن یک زنبور بود، به روی خودم نیاوردم اندکی نگذشته بود که احساس کردم یک طرف سر و صورتم داغ شده، کلاه آهنی را که از سر برداشتم دیدم یک عقرب داخل آن است، فوراً مرا به اورژانس منتقل کردند.

20  روز بعد دوباره خود را به خطوط مقدم نبرد رساندم و در مرحله‌ای از عملیات کربلای 10 که در «قله سنگی» انجام گرفت، به‌عنوان آرپی‌جی‌زن شرکت کردم، ساعت 2 صبح بود و ما در کانالی پیش‌روی می‌کردیم.

صدای تکبیر بچه‌ها به من حس و حال عجیبی می‌داد، گلوله بود که پشت سر هم، تاریکی شب را روشن می‌ساخت، عراقی‌ها لابه‌لای سنگ‌ها مخفی شده بودند، هر چه آرپی‌جی می‌زدیم نمی‌توانستیم تیربار آنها را خاموش کنیم، یکی از آرپی‌جی‌زن‌ها، زخمی‌شد، آرپی‌جی را گرفتم و حدوداً 50 متر به عقب کانال برگشتم، ساعت حدوداً 4 صبح بود و نبرد همچنان ادامه داشت، 3 الی 4 گلوله شلیک کردم، برای بار پنجم که که برخاستم شلیک کنم، گلوله‌ای به کتفم اصابت کرد، مدتی را با همان وضع تو کانال ماندم.

ساعت 6 صبح فرمانده دستور داد مجروحین را به پشت جبهه انتقال دهند، وقتی به اورژانس رسیدیم زخمی‌های دیگری هم کنارم بستری بودند، دکتر که بالای سرم آمد با تعجب نگاهی به من کرد و با لبخند پرسید: «شما همان کسی نیستی که عقرب نیشت زده بود؟»

گفتم: «چرا آقای دکتر، خودم آن روز عقرب نیشم زده بود امروز عراقی‌ها». «براساس خاطرات اصغر منصوری ـ چالوس»

* رشوه! برای رفتن به جبهه

بنده آن زمان، مسؤولیت پایگاه امام حسین(ع) «خارکلاته» را بر عهده داشتم، یکی از بر و بچه‌های نوجوان بسیجی به نام علی‌اصغر شکی که از داوطلبان سینه‌چاک جبهه بود، نزدم آمد و اصرار برای جبهه رفتن داشت اما درخواست‌اش همواره بنا بر کمی ‌سنش، رد می‌شد، ایشان هم که گویا ناامیدی در روح و روانش راه نداشت با حضور پیاپی خود در محل اعزام، در خواستش را با قوت بیشتر تکرار می‌کرد اما ما هم با قوت بیشتر بر خواست‌مان تأکید می‌کردیم.

او که از این راه به نتیجه‌ای نرسیده بود با طرح حساب‌شده‌ دیگری در پایگاه حضور یافت و این‌بار بر خلاف دفعات پیش با ظرف پر از خوراک مرغ به محل اعزام آمد.

با تعجب رو به او کردم و گفتم: «علی‌اصغر! جریان چیه؟» او هم بدون هیچ رودربایستی گفت: «این رشوه! است، آمده‌ام که مرا در ازای قبول آن به جبهه اعزام کنید». همه‌ بچه‌های حاضر در آنجا زدند زیر خنده، سرانجام خداوند این نوجوان دلباخته شهادت و جهاد را عاشقانه مهمان خوان خود کرد و او را از کرم خود بهره‌مند ساخت. «راوی: اسماعیل شکی»

/ 0 نظر / 85 بازدید