از بچگی اهل حلال و حرام بود

شهید محمدتقی در هیچ شرایطی تنهایم نمی‌گذاشت، حتی در روزهای پرمشغله‌ای که کار اَمانش رو می‌برید، به هر شکل ممکن می‌آمد و کمکم می‌کرد.


پدر شهید مدافع حرم محمدتقی سالخورده بخشی از خاطراتش را طی گفت‌وگویی، بازگو کرد که مشروح آن در ادامه از نظرتان می‌گذرد.

* به رنگ سادگی

متواضع و افتاده بود، هر زمان که بازاری می‌رفتم، لباس نویی برایش می‌خریدم، می‌گفت چرا این کار را کردی؟ من که به لباس نو احتیاج ندارم، همان لباس قبلی برام کافی است.

* مردم‌داری، بعد شهادت

در گیر و دار مراسم سالگرد شهادتش بودیم که ناگهان یک خواب، همه چیز را عوض کرد، به خواب‌مان آمد و گفت، اصلاً راضی نیستم که برایم مراسمی برپا کنید؛ مردم گرفتار و مستضعف واجب‌تر هستند، هزینه مراسم را به بهزیستی بدهید تا خرج مردم شود، این‌گونه راضی‌تر هستم. ما هم همین کار را کردیم.

* پاک‌دستی

از بچگی اهل حلال و حرام بود، برای مال و ثروت مردم اهمیت زیادی قائل می‌شد، برایش فرقی هم نمی‌کرد که چه میزان باشد، یک روز وارد مسجد شد و رو به من کرد و گفت: من این پول را دم مغازه پیدا کردم، اگر ممکن است در مسجد اعلام کنید، شاید صاحبش پیدا شد، دستان کوچکش را باز کردم، دیدم یک ۲۰ تومانی کهنه است.

* رفیق تمام‌عیار

برای بچه‌های محل خیلی وقت می‌گذاشت، از هیچ کاری هم دریغ نمی‌کرد، از برگزاری کلاس گرفته تا تفریح و مسابقه و ورزش، همین موضوع باعث شد تا یک رفاقت و صمیمیت خاصی بین‌شان ایجاد شود، بچه‌ها سعی می‌کردند به هر بهانه‌ای دور محمدتقی جمع شوند، جمعه که می‌شد، سرش از همیشه شلوغ‌تر بود، با بچه‌ها لب ساحل می‌رفت و چتربازی یادشان می‌داد.

* عصای دست پدر

در هیچ شرایطی تنهایم نمی‌گذاشت، حتی در روزهای پرمشغله‌ای که کار اَمانش رو می‌برید، به هر شکل ممکن می‌آمد و کمکم می‌کرد؛ روزی که قرار بود اعزام شود، قبل رفتنش آمد و در کار کشاورزی به من کمک کرد.

یادم هست با وجود اینکه خیلی خسته شده بود، اما همان‌جا و با همان لباس کار، نماز را با برادرش، اول وقت اقامه کرد.

* انگار همه چیز از قبل مهیا شده بود

یک شب محمدتقی، به همراه خواهرش و سیدنرگس (همسر شهید) پیشم آمدند، از آنان پرسیدم: محمدجان! اتفاقی افتاده؟ این وقت شب، اینجا چه‌کار می‌کنید؟ گفت: برای خداحافظی آمدم، انشاءالله فردا قرار است برای سوریه اعزام شویم، گفتم: این سری هم قصد دارید، دیر برگردید؟ گمان می‌کنم به او الهام شده بود. گفت: نه، نگران نباش، خیلی طول نمی‌کشد، من هفت روز دیگه برمی‌گردم، مثل همیشه سر قولش ماند، بعد هفت روز بازگشت، اما این بار با تابوت... .

* بی‌قراری

از خیلی وقت‌ها قبل، با شهید فیروزآبادی رفیق بود، خیلی با هم عجین شده بودند، خاطره‌های زیادی هم با هم داشتند، بعد از شهادت عبدالرحیم، دیگر آرام و قرار نداشت، شب و روزش یکی شده بود، روز اول سال تحویل هم حق رفاقت رو به‌جا آورد، رفت سر مزار شهید فیروزآبادی و با هم کلی خلوت کردند.

* نامش را محمدتقی گذاشتیم

به گفته پدرش اسمش را محمدتقی گذاشتیم چون خوابی از قبل دیده شد که بنا بود همان خواب را به‌صورت واقعی تداعی کنیم، محمدتقی کم حرف و آرام بود، رفتار و کردارش بسیار خوب بود.

* داستان ازدواج به پیشنهاد مادرش

بعد از اینکه 25 سالش شد به پیشنهاد من و به انتخاب خودم که انتخاب سختی بود به خانه همسایه رفتم به‌دنبال دختر سیده‌ای بودم، تا اینکه به دیدار دختر مورد نظر رفتیم دختر ساده‌ای بود محمدتقی هم آمد باهم صحبت کردند و به نتیجه رسیدند، سیدنرگس را از همه نظر پذیرفتند و با خانواده ما جور بودند و وصلت سر گرفت.

* کمک به نیازمندان

محمدتقی به معلولان و محرومان توجه ویژه‌ای داشت و از آشنایان، برادرم معلول جسمی است، محمدتقی به او کمک فراوان می‌کرد و در برخورد با همسایه‌ها از هر نظر خوب بود.

* راه محمدتقی ادامه دارد

شهیدان رفتند ولی برای خانواده و پشت سر سخت است اگر دنیا را هم بدهند پسرم برنمی‌گردد، راهی که آنها رفتن راه ماست، رهبر شهید زنده‌ای است که کشوری را مدیریت می‌کند و خداوند کمکش می‌کند امر خدا را اجرا می‌کند، دشمنان سخت در اشتباه هستند زخم زبان‌هایی که می‌زنند بی‌فایده است.

/ 0 نظر / 24 بازدید