یاد ایام: وقتی که پدر با پسر برای رفتن به جبهه قرعه کشی می کند

یکی از محورهای مقاومت‌پروری نشر و اشاعه معارف شهدا و دفاع مقدس است؛ مازندران که بیش از 10 هزار و 400 شهید تقدیم انقلاب کرده و همچنین با دارا بودن یک لشکر مجزا «لشکر ویژه 25 کربلا» در دوران دفاع مقدس ظرفیت عظیمی در این حوزه دارد که نیازمند نگاه مضاعف رسانه‌های محلی در این زمینه است؛ در ادامه خاطراتی از شهدا و رزمندگان از نظرتان می‌گذرد.

* نشانی شهید مفقود

پیکر شهید نصرت‌الله رضاپور تا 18 ماه پس از شهادتش همچنان مفقود بود، احساس دلتنگی می‌کردم، چرا که انس و الفت خاصی نسبت به یکدیگر داشتیم، یکی از شب‌ها به خوابم آمد و گله کرد که چرا به دنبال جسدم در قصر شیرین نمی‌آیید، سپس مکانی که پیکرش در آنجا بود، را به من نشان داد.

پس از بیدار شدن از خواب در حالی که هنوز در حیرت بودم، با شتاب صحنه خواب را یادداشت کردم، فردای آن روز با در میان گذاشتن موضوع خواب با فرمانده سپاه بندرترکمن، بلافاصله جهت اقدام عملی و انتقال جسد، به همراه پدر بزرگوارش به منطقه جنگی رفتیم، طبق کروکی که شهید در خواب داده بود، به سنگری رسیدیم که بر اثر گلوله‌ خمپاره یا توپ فرو ریخته بود.

سریع دست به کار شدیم و بعد از کنار زدن خاک و کیسه‌های سنگر، نصرت‌الله را با همان حالت که در خواب گفته بود به همراه لوازم شخصی شامل: کلاه و دستکش، یافتیم، همه همراهان مات و مبهوت شدند، پیکر مطهرش را به زادگاهش انتقال داده و در جوار هم‌رزمانش در امام‌زاده روشن‌آباد گرگان به خاک سپردیم و این مسأله برای تمامی تشییع‌کنندگان و اهالی روستا از جمله پدر و مادر معظم شهید، موجبات بسی شادمانی شد. «راوی: علیرضا کیانی»

* قرعه‌کشی برای جبهه

مسلم برای اولین بار در مرداد 62 و براثر ترکش خمپاره از ناحیه‌ دست چپ مجروح شد، در پایان سال 62 تصمیم گرفت دوباره به جبهه برود، به او گفتم: «پسرجان! تو هنوز دستت خوب نشده که به جبهه بروی و در ثانی اگر نوبتی هم باشد نوبت من است که به جبهه بروم».

خیلی اصرار کرد، برای همین به او گفتم: «قرعه کشی می‌کنیم». و او هم قبول کرد، از لطف خدا قرعه به نام من افتاد اما او زد زیر حرفش و قبول نکرد.

مادرش که دید برای رفتن به جبهه بین همسر و فرزندش دعوا شده با گفتن این جمله خیال هر دوی‌مان را راحت کرد: «چرا بحث می‌کنید، هر دوی‌تان به جبهه بروید، ان‌شاءالله برای مسلم هم مشکلی پیش نمی‌آید». مسلم بسیار خوشحال شد و هردوی ما به جبهه اعزام شدیم. «راوی: علی‌اصغر حاجی‌اکبری ـ پدر شهید مسلم حاجی‌اکبری»

* بی‌مزار مثل بی بی فاطمه(س)

دوست داشت بعد از شهادت همانند حضرت زهرا(س) دخت گرامی رسول خدا(ص) بی‌مزار باشد و با مفقودالجسد شدنش به آرزویش رسید.

یک روز در آخرین دفعه‌ای که به مرخصی آمده بود، از من خواست با هم به مزار شهدا برویم و من هم قبول کردم، ابتدا سر قبر پدرش رفتیم و فاتحه خواندیم، سپس به طرف قبور شهدا حرکت کردیم، دیدم مستقیماً سر قبر شهید مفقودالجسد قربانعلی رفت و برای فاتحه نشست، بعد از فاتحه به من گفت: «مادر! هر موقع به مزار می‌آیی اول سر قبر شهید قربانعلی فاتحه بخوان بعد به سر قبر من بیا». «سلیمه حریرکلایی مادر شهید محمدعلی حریرکلایی»

* 300 تومان نذر برای شهید شدن!

زمانی که فرزندم می‌خواست به جبهه برود، 13 سال سن بیشتر نداشت به همین خاطر سپاه با رفتنش به جبهه مخالفت می‌کرد، به خانه آمد، خیلی ناراحت بود، پسر دیگرم که الان پاسدار است، به او گفت: «داداش چرا ناراحتی؟ غصه نخور، من درست می‌کنم».

قبل از این که به جبهه برود، با هم به زیارت مرقد آقا امام رضا(ع) رفتیم، در آنجا با هم عکس گرفتیم وقتی که از عکاسی بیرون آمدیم به او گفتم: «برای تو نذر کردم که اگر به جبهه رفتی و سالم برگشتی، 500 تومان بدهم». حسین لبخندی زد و گفت: «من قبل از شما نذر کرده بودم که اگر به شهادت برسم، 300 تومان بدهم، حالا ببینم نذر کدام‌مان قبول می‌شود؟»

زمانی که می‌خواست به جبهه برود، بسیار خوشحال بود و به همین خاطر به او گفتم: «مگر عروسی‌ات است؟» گفت: «بله پدرجان! عروس من جبهه است».

بالاخره به شهادت رسید و نذرش قبول شد.

بعد از شهادتش خیلی ناراحت بودم، شب‌ها خواب نداشتم تا اینکه شبی در خواب سید بزرگواری که شال سبزی داشت به من فرمودند: «این راه حق بود که پسرت رفت، چرا ناراحتی؟» «راوی: سیدحبیب حسینی‌قلیچ‌لی ـ پدر شهید سیدحسین حسینی‌قلیچ‌لی»

* همین را می‌خواستی؟

عملیات کربلای 5 بود، تعدادی از بر و بچه‌های بسیجی تازه به منطقه آمده بدند، یکی از این بسیجی‌ها که مرد مسنی هم بود به نزدم آمد و گفت: «برادر می‌خواهم با شما به خط بیایم».

از آنجایی که دیدم تازه آمده است و با منطقه آشنا نیست، صلاح ندیدم که با من به خط بیاید برای همین با در خواستش مخالفت کردم و گفتم: «شما تازه وارد منطقه شده‌اید و به خوبی با مسائل آنجا آشنا نیستید، پس بهتر است که چند روز در این‌جا بمانید و بعد از آشنایی با مسائل جبهه به خط بیایید».

ایشان مدام اصرار کرد و گفت: «من این همه راه را آمدم تا به خط بروم و بجنگم حالا تو داری این حرف‌ها را تحویل من می‌دهی».

هر چه گفتم قبول نکرد و به خرجش نرفت، می‌گفت می‌خواهم به خط بیایم تا چیزی در چنته‌ام داشته باشم که موقع مرخصی برای خانواده‌ام تعریف کنم و به آنها نشان ‌دهم که در جبهه بوده‌ام و با دشمن می‌جنگیدم.

خلاصه قبول کردم تا با ما به خط بیاید، هنوز مدتی از حضورش در خط نگذشته بود که ناگهان ترکشی به پایش اصابت کرد و مجروح شد، با اصابت ترکش از شدت درد شروع به داد و بیداد سر و صدا کرد.

به او گفتم: «برادر! همین را می‌خواستی؟» بعد شروع کردم به خندیدن، به من نگاهی کرد و گفت: «امیرزاده من دارم از درد می‌میرم و تو داری می‌خندی؟» گفتم: «آخه شما خودت گفتی که می‌خواهم چیزی برای خانواده‌ام داشته باشم و با دست پر به خانه برگردم، حالا می‌توانی با دست پر به خانه برگردی به خاطر این خنده‌ام می‌گیرد». ایشان هم از این حرفم خنده‌اش گرفت و گفت راست گفتی. «راوی: مهدی امیرزاده ـ ساری»

/ 0 نظر / 28 بازدید