غیرت دینی اش باعث شده بود که مدافع حرم شود و لباس رزم بپوشد

به بهانه برگزاری مراسم اربعین شهید مدافع حرم وحید فرهنگی والا که فردا 29 آذر ماه سال 1396 درمسجد دانشگاه تبریز برگزار می شود به سراغ سمیه یل هیکل ابادی،همسر شهید رفته ایم که همسرانه هایش  داستان وهب نصرانی و هانیه را در ذهن خواننده تداعی می کند. حکایت این نوشتار داستان گذاشتن ها و گذشتن ها است،از تعلقاتی که با همه رنگ و لعابش ما را به خود مشغول می دارد ،اما در این میان هستند کسانی که با بصیرت و ایمانی راسخ "قالوا بلی" گویان راهی میدان می شوند و خود را به قافله حسینیان می رسانند .

 
 آشنایی شما و شهید وحید فرهنگی والا  چطور رقم خورد؟

من و خواهر وحید هم دانشگاهی هستیم و  آشنایی  در دانشگاه  به ازدواج  من و وحید منجر شد ما 11 دی ماه سال 1395 عقد کردیم وحدود سه ماهی بود که زندگی مشترک مان را آغاز کرده بودیم .

 
زندگی و همراهی با یک فرد جهادی را چطور دیدید؟

وقتی که برای خواستگاری آمدند و قرار شد با وحید صحبت کنم،در مورد سختی های زندگی با یک فرد نظامی هم صحبت کردیم او از نبودن های گاه و بیگاه وماموریت هایی که برایش پیش خواهد امد گفت ومن همه این ها را پذیرفتم .من آمادگی چنین شرایطی را داشتم .این مسئله بین من و وحید حل شده بود.وحید در مسیری قدم نهاده بود که برای رضای خدا و اسلام خودش را فدا می کرد .قرار بود یاور امام حسین ع باشدومن افتخار این همراهی را از ان خود کردم .پیش از این در مورد زندگی شهدا مطالعه داشتم . سفارش شهید صدر زاده را خوب در ذهن داشتم که به همسرشان گفته بودند من به دنبال همسنگر هستم،می خواهم همسرم همسنگر من باشدو همراهی ام کند .

 
تصور می کردید، روزی همسر شهید شوید ؟

آرزوی رسیدن به این سعادت راداشتم اما اصلا فکر نمی کردم که همسر شهید شوم.همیشه می گفتم اگر قرار بر جدایی بین من و وحید باشد بهتر است این اتفاق با شهادت باشد، چون در غیر این صورت من تاب این جدایی را نخواهم داشت.در حال حاضر تنها تسکین دهنده من در این شرایط این است که جدایی وحید از من با شهادتش رقم بخورد که می دانم طبق وعده و قولی که به من دادهمیشه در کنار من خواهد بود .

 
 برایتان سخت نبود که در اغاز زندگی مشترک همسرتان برای جهاد برود؟

بله سه ماهی می شدکه زندگی مشترک مان را آغاز کرده بودیم .از همان ابتدا این ذهنیت  را داشتم که من و وحید روزی از هم جدا خواهیم شد. در اوج در کنار هم بودن و شادی های مان به یک باره این فکر و نبودنش به ذهنم می امد و من را به هم می ریخت ومن گریه می کردم.اما وحید سعی می کرد من را با صحبت ها و حرف هایش آرام کند .اما این گریه ها برای این نبود که بخواهم جلوی تصمیم واراده اش را برای خدمت به اسلام بگیرم بلکه برای دلبستگی و دلتنگی های خودم بود .آخرین بارخودم راهیش کردم .بی تاب بودم اما سعی می کردم به روی خودم نیاورم تا راحت تر بتواند دل بکند و برود .می خواستم با خیال راحت برود و نگران من وتنهایی هایم نشود.بغض هایم را فرو بردم که خدای ناکرده دست و دلش نلرزد.

 
از اخرین وداع تان برایمان بگوئید.

15 مهر ماه بود .نیمه های شب ،وحید را دیدم که برای نماز شب بیدار شد. روضه گوش می کرد و من هم بیدار شدم به کنارش رفتم و شروع کردم به گریه کردن .این بارهر دویمان  به هم دلداری می دادیم .حرف دلتنگی بود و بی قراری .خدا خواست و وحید من در 15آبان ماه سال 1396 به ارزویش رسید .

 
بعداز اعزام با هم در تماس بودید؟
بله تماس داشتیم .زمانی هم که از منطقه تماس می گرفت تمام تلاش خودم رامی کردم که جلوی دلتنگی هایم را بگیرم وبگویم که حالم خوب است. از نگرانی ها و بی تابی هایم نمی گفتم که خدایی ناکرده فکرش مشغول من نشود و کم نیاورد ،که من شرمنده خانم زینب (س) شوم .با خودواقعه عاشورا را مرور کرده و گریه کنان به خود نهیب میزدم که خجالت بکش،به انچه در راه خدا داده ای امید بازگشت نداشته باش.با تمام وجود زمزمه می کردم« اللهم رضا برضائک» خدایا راضیم به رضای تو.
 
از شهادتش چطور مطلع شدید؟

منزل پدر بودم که پدراز بیرون با من تماس گرفت و گفت مهمان داریم و عده ای برای مصاحبه به منزل خواهند آمد . شک کردم تقریبا هر روز با وحید در تماس بودم اما سه چهار روزی می شد که نتوانسته بودم با ایشان تماس بگیرم .خیلی نگران شدم . ناراحتی هایم را آشکار نمی کردم که خانواده هایمان نگران نشوند.وقتی که پدر بامن تماس گرفت گریه کردم و از ایشان پرسیدم از وحید خبری شده است گفت نه  مصاحبه مربوط به من است. کمی گذشت ،که تماس گرفتندو گفتند که  قرار مصاحبه کنسل شده است .خبری از وحید نشد ،این بی خبری از هر خبری برایم دلنشین تر بود برای همین سجده شکر کردم . پدر و دوستانشان چند ساعتی پائین منتظر بودند اما کسی جرات این را نداشت که خبرشهادت را به من بدهد .کمی گذشت تا خبر شهادت وحید را شنیدم .اما باز خدا را شکر کردم.
به خود می گفتم وقتی وحید می آید چه بپوشم که ایشان هم دوست داشته باشد .اما وقتی خبر شهادتش آمد و قرار بود به استقبال پیکرش بروم با خود گفتم این یک مرگ طبیعی و یک جدایی طبیعی نیست این جدایی مایه سربلندی من وخانواده اش است برای همین افتخار بود که رخت سیاه به تن نکردم  و وقتی چشمم به پیکرش افتاد سجده شکر به جای آوردم .
به جرات می توان گفت که آنچه باعث شد وحید فرهنگی والا لباس رزم بپوشد ومدافع حرم شود همان غیرت دینی اش بود .
وقتی وحید اخبار مربوط به سوریه و عراق و جنایت های گروهک های تروریستی را از تلویزیون مشاهده می کرد بهم می ریخت می گفت چر انمی توانیم برویم واز حق مظلومان دفاع کنیم . چطور تحمل کنم که به ناموس شیعه تعرض شود چطور تحمل کنم که عده ای تکفیری به ساحت ائمه جسارت کنند .انها می خواهند اسلام را از ریشه نابود کنند من نمی توانم ارام بنشینم .

 
شنیدن حکایت زندگی شما وهمسرتان مارا به داستان وهب نصرانی وهمسرش در واقعه عاشورا می رساند.

بله –دقیقا وهب نصرانی قولی به همسرشان هانیه دادند که من هم منتظر همین قول از جانب وحیدم هستم .می دانم راه سختی در پیش دارم همسر شهید مدافع حرم بودن قطعا انتظاراتی را به همراه دارد و من تمام تلاشم این است که ادامه دهنده راه وحید باشم . وحید یک فعال فرهنگی و یک افسر جنگ نرم بود که ارام و قرار نداشت.امید وارم جوانان ما راه و مسیر عملی شهدا را خوب بشناسند و انها هم در این مسیر گام برداشته وعاقبت بخیر شوند .

/ 0 نظر / 65 بازدید